سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

eshgham,sevda

1.5 سالگی دخمل نازم

عزیز دل مامان یکسال و نیم از این که تو فرشته ناز رو خدا به ما داده گذشته. خدارو شکر می کنم بابت این نعمت بزرگ و از همین جا داد می زنم که خیلی خیلی خیلی دوست دارم عسل طلای مامان. نمی دونی که چقدر شیرین شدی . هفته گذشته عروسی فرزانه جون و فرهاد (پسرخاله مامان) بود تو بسیار دختر خوبی بودی و 3 ساعتی که من و مامانی رفته بودیم ارایشگاه شما گرفتی خوابیدی. بعدش با بابایی جون رفتیم آتلیه و یه عالمه عکس قشنگ انداختیم.تو عروسی هم کلی با مامان و تسنیم جون رقصیدی. خداروشکر که اینقدر دخملم بزرگ و ناز شده. شبها کلی با من و بابایی بازی می کنی و یه عالمه سه تای حال می کنیم. خیلی دوست داریم فرشته ناز نازی من. یه عکس برات می زارم که خونه خاله مریم جون رو...
18 اسفند 1392

سودا در بهمن ماه 92

سلام دخمل خوشگل من اخ که هر چی بگم شیرین شدی کم گفتم. کلی شیرین کاری می کنی. عاشق خنده هات هستم. شب که میشه کلی خودتو لوس می کنی می پری تو بغلم تا باهات بازی کنم. خیلی بلا شدی و یه عالمه مامان دوست داره. موهات خیلی بلند شده و چند روز پیش برای اولین بار موهاتو خرگوشی بستم خیلی ناز شدی دوربین خوب نداشتم و با گوشی برات عکس گرفتم. تو دختر ناز نازی مامان هستی.   دختر ناز من به همراه عروسک مورد علاقش.               جیگر طلای من با لباسهای نازش                   عسل عسل &n...
29 بهمن 1392

دیکشنری کلمات

عشق مامان شما می خوام برات چند تا از کلماتی رو که میگی رو بگم بیشترین کلمه ای که در روز می گه " نه " هست. با چنان نازی می گی که دل مامان برات میمیره. بقیه کلمات: رفت (یکی از پر کاربرد ترین کلمات)           ماما               بابا               ابه                جیش        آخیش               ای بابا          عمه            اینجا &nb...
14 بهمن 1392

آتلیه

دخترک ناز مامان. دو هفته گذشته من و مامانی شما رو بردیم آتلیه روناک. اصلا دخمل خوبی نبودی و کلی گریه کردی. حداقل می خواستم 5 تا عکس ازت بگیرم ولی شما فقط دو تا گذاشتی بگیریم. فردا قرار شده با تسنیم و یاسینا جون بریم که هم شاید شما بزاری ازت عکس بگیرن و هم یه عکس سه نفره بگیریم و بزرگ تو خونه مامانی بزیم. به مامانی قول بده که دخمل خوبی باشی عزیز دلم.
9 بهمن 1392

شام سودا جون

سلام عزیز دل مامان شما هر شب کلی با مامان و بابا بازی می کنی. معمولا موقع شام خوردن یکم از غذای ما می خوری بعدش دیگه شروع می کنی به شیطونی کردن. با قاشق تمام سفره رو بهم می ریزی. عاشق ریختن و شاید خوردن کمی ماست هستی. قاشق بر می داری می زنی تو ماست ها بعدش می گی غار غار و یه ذرشو می کنی تو دهنت و بقیه رو روی لباسات میریزی. هر بار بعد از غذا خوردن لباس شما رو باید عوض کرد. از پیش پند هم بدت میاد و نمی زنی. دختر ناز ناز مامان بعد از خوردن ماست و کمی هم دلستر بلند می شی و چون می دونی بابا دوست نداره پاتو می زاری لبه سفره و به بابا نگاه می کنی. من فدای اون نگاه شیطونت بشم . بابا هم یکم دعوات می کنه و تو بهش می خندی و دوباره تکرا رمی کنی. طور...
7 بهمن 1392

خواب

سلام دخمل ناز من شب پنج شنبه شما برای اولین بار از ساعت 12 شب تا 8 صبح کامل خوابیدی و برای شیر خوردن بیدار نشدی. من فدای دخمل نازم بشم که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شه. در حال حاضر کلی شیرین کاری انجام می دی و همه رو عاشق خودت می کنی. دیروز رفتیم خونه خاله مریم جون. خاله سمانه جونه ام اونجا بودن. شما کلی با امیرحسین و فرزاد و علی و امین بازی کردی. جوری خسته شده بودی که تا اومدی بغل مامان خوابت برد نازنین من.    
5 بهمن 1392

لباس زن عمو جون

دختر ناز مامان زن عمو بابا زحمت کشیدن و یه دست لباس قشنگ برای شما بافتن. دستشون درد نکنه. خیلی ناز شدی با این لباس. برات چند تا عکس می زارم عزیز دل مامان.     فدای اون نگاهت بشم من.     من عاشق مرسی گفتنت هستم عشقم     اینجا هم خونه مامانی بابا هست       عسلم بابا جون هر جمعه شما رو شهربازی می بره. دیشب با خاله جون رفتیم ویلاژ توریست.     عزیزم موقع رانندگی باید بشینی     دختر نازم سوار خرگوش کوچولو     ...
28 دی 1392

مریضی سودا جون

سلا مامانی گل من. یک هفته ای است که مامان خیلی دلش گرفته.چند روز هم هست که زیاد حالت خوب نیست.هم یکم سرما خوردی و هم چند تا از دندونهای کرسیت داره همزمان در میاد. پنج شنبه جمعه سه بار بالا آوردی و من خیلی ناراحتم خیلی. به زور بهت ابگوشت می دم همزمان که گریه می کنی و نمی خوری منم گریه می کنم. شبها خوابت نمی بره. دیشب از 2.5 تا 5 بیدار بودی. شیر هم نمی خوردی. بالاخره به زور خوابوندمت. وقتی مریض می شی من خیلی غصه می خورم . دعا می کنم هر چه زودتر خوب بشی خانومم. می بوسمت عزیز دل مامان
21 دی 1392

سودا در دی 92

 تو دختر ناز مامان روز به روز داری بزرگتر می شی الان حسابی شیطون شدی و یه عالمه کارهای جالب می کنی.حرفها رو متوجه می شی و اگه دوست داشتی کاری رو انجام بدی فقط کافیه یکبار بهت بگم ولی اگه دوست نداشته باشی هر کاری بکنم انجام نمیدی. وقتی از بیرون میایم خونه سریع میری کنترلهای تلویزیون و رسیور رو میاری تا روشن کنم. بعضی اوقات کنترلها رو پشت تلویزیون قایم می کنیم اگه روی میز نباشه میری اونجا رو نگاه می کنی و پیداش می کنی.حتی خم می شی ببینی زیر میز نگذاشته باشم. من فدای باهوشیات بشم دختر ناز مامان. با اسباب بازیهات بیشتر از قبل بازی میکنی. سه تا عروسک داری که خیلی دوسشون داری. ساعتها می خوابونیشون ، غذا بهشون می دی، پوشکشون میکنی، با دس...
18 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد